تبلیغات
پنگوئن گوگولی

پنگوئن گوگولی
فقط بخندوبخندوبخندو...
نظر سنجی
کلا از وبلاگ راضی هستید یا تخته کنیم بره



کلاس مون تو دانشگاه دوتا در داشت یکی جلوی کلاس و یکی هم انتهای کلاس.یه روز که استادتخته رو حسابی پر کرده بود متوجه شد تخته پاکن نیست با یکی از بچه ها که انتهای کلاس نزدیک در بود گفت برو از یه کلاس دیگه تخته پاکن بگیر اونم رفت و از در جلوی کلاس اومد تو و با اعتماد به نفس پرسید ببخشید تخته پاکن داریدکلاس از خنده ترکید. 

یکی از فانتزیام اینکه یه روز ببینم دارن یه دختررو اذیت می کنن من برم نجاتش بدم همه رو لت پار کنم بعد کتمو بدم بپوشه بعد بلند شه تو چشمام نگاه کنه بگه:اسمت چیه؟ منم یه نخ سیگار از تو کتم در بیارمو بکشم بعد بگم :اه بعد بزنم تو صورتش وقتی برگشت ببینه من نیستم دستاشو ببره بالا بلند داد بزنه:خدا...
من:)
دختره:(
فانتزیام:)
سازمان حمایت از عقب افتادگان:/


۷ ســـــالم بــود
اون موقع ویــدیــو اُبهتـــی بــود بــرا خــودش
یـه شــب مــا نیشــســتیم فیــلم (( ســوپر مــن )) و نیگــا کــردیــم
بعـد از تماشــای فیلــم حال عجــیــب غـریـبــی داشتــم هــم سنــو ســالای مــن درک میــکنــن حــالمــو !!!
احســاس قــدرت میکـــردم احســاس مــی کــردم کــه منـتــخــب بــودم و خبـــر نداشــتم :دی
هیچــی دیگــه رفتیــم تو حیــاط تاب ســواری تـاب و رونــدیم و رونــدیم تــا ســرعت رسیــد بــه ۱۴۰ بلنــد شــدم ایســتادم
و مــدل ســوپرمن کــه دســتاشو مـشـت مــی کــرد و پــرواز میــکرد
چشــمامــو بســتم و پـــریدم!!!!
چشــمامو کــه وا کـــردم خــودم و رو تخــت بیــمارستــان دیــدم و خــانواده محـــترم به همــراه بچـــه های محـــل و تعــداد کثــیری از هـــواداراااااا هــمه دورم حلــقه زده بــودن
ســـرتون و درد نیــارم واســه اینــکه بــه زندگـــی عادی برگـــردم ۱ مـاه تحــت مراقبت هــای ویــژه بودم و بعــد از اون تا ســالها تو محــل و در و همســـایه و فامیــل ملقــب بــه (( مانــــــــی سوپر من )) بـــودم!!!‬


دوتا دختر نشسته بودن تو سالن ـــ
یکیشون مث کف گیر بود اون یکی مث ملاقه
اولی: این خانمه اصلا خشگل نبودا آرایش خوب رو صورتش نشون میداد!
دومی: آره بعضیا کلا این طورین!!!.
آخه یکی نیست بگه نادان حداقل پیش نیازش اینه که یه چیزی باید باشه که آرایش بهش بیاد دیگه
دقیقا مث اینه که مورچه خوار دم از حقوق بشر بزنه ...به همین سادگی

داشتم تو ۴جوک پست میذاشتم. اصلا هم حواسم به ساعت نبود. اومدم تو بخش کاربری دیدم میتونم پنج تا جوک بفرستم. پنج تا رو نوشتم و فرستادم که در عین ناباوری دیدم پنج تا دیگه هم دارم. و تازه اون موقع بود که متوجه شدم بعد از پست پنجمم ساعت دوازده شب شده و حالا فرداست!
یعنی چنان شوقی در وجودم پدیدار شد که اگر خبر فتح خوارزم و بخارا رو بهم میدادن، چنان شعفی به وجود مبارک دست نمیداد! 
 

 جشن عقد یکی از دوستام بود. ما هم کنار سفره ی عقد بودیم. منتظر بودیم که عاقد خطبه رو بخونه. عاقد قبل از اینکه شروع کنه داشت یه چیزی رو یه تیکه کاغذ مینوشت و حواسش به دور و برش نبود. یکی از مهمونا صدا زد حاجی، خطبه رو شروع نمیکنین؟ عاقد جواب نداد (غرق در نوشتن بود!). یه دو سه بار دیگه صداش کردیم دیدیم متوجه نشد. دفعه ی آخر که طرف صداش کرد و جواب نداد، من گفتم حاجی رفته گل بچینه!!
از شدت خنده و ترکیدن مهمونا فقط همینو بگم که یکیشون که داشت شیرینی میخورد چنان پـــــــــــخ کرد و خندید که شیرینی های تو دهنش پخش شد رفت قاطی اون خاکه قندای تو پارچه ی بالاسر عروس و داماد شد. یکی از کوچولوها هم که تو بغل مامانش بود از خنده ی یهویی ملت زد زیر گریه. عروس هم که داشت قرآن میخوند هی قرمز و قرمزتر شد تا جایی که دیگه نتونست تحمل کنه و اونم زد زیر خنده. به قول بچه ها اصن یه وضی شد!!!
و اینجا بود که موفق شدم کاری کنم که حاجی سرشو بالا کنه!


[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ سجاد خاویی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نظرات تو درباره این وبلاگ
امیدیست به دل های ما
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


كد آهنگ



تعبیر خواب آنلاین



قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

چت

قالب بلاگ اسکای

قالب وبلاگ

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ